سلام به همه دوستای خوب قدیمی

من اومدم فقط به خاطر شماهایی که در گند ترین روزای زندگیم کنارم بودین..

اومدم بگم دوستون دارم.. خدارو شکر حالم خیلی خوبه. میخوام یه وبلاگ خوشگل بزنم. به همکاری همتون نیاز دارم..

نظر یادتون نره ها

مواظب خوبیاتون باشید

فعلا بای تا های

چهارشنبه چهاردهم آبان 1393| 16:26 |VaHiD| |

سلام

میخواستم وبلاگو حذف کنم دیدم بی احترامیه که بدون خدافظی از پیشتون برم. نزذیکه یک ساله که از عمر وبلاگم میگذره و تو این مدت خیلیا اذیتم کردن خیلیا کمکم کردن. ازونایی که کمک کردن تا آرامش بگیرم ممنونم و اونایی که اذیتم کردن رو به خدا میسپارم. امیدوارم تو زندگیشون یکی همچین بلایی سرشون بیاره تا درکم کنن چی کشیدم. همتونو به خدا میسپارم. خدانگهدار

سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393| 23:19 |VaHiD| |

هنوز هم گاهی دلتنگ میشوم … نه برای تو !! برای کسی که فکر میکردم تویی …

شنبه سوم خرداد 1393| 4:57 |VaHiD| |

هر وقت احساس کردی          میـــــــــــــــــــــــتــــــــــونــــی فــــــــقـــــــــط مـــــــــــال مـــــــــــــن بــــــــــــــــــــــاشـــــــــی          پا پیش بزار...          تا تمام دنیام رو صاحب شی ...          من مال ســــــــرگــــــــرمـــی نیــــــــــــســــتم...          واسه همینه که تـــــــــــــــــــــــنـــــــهــــــام...

جمعه دوم خرداد 1393| 13:55 |VaHiD| |

تا اخر بخون به سلامتی،،، پسری که وقتی دلت گرفته داغونی و پشت تلفن سرش دادوبیداد میکنی و تلفنو روش قطع میکنی اما میدونه چقد اون لحظه محتاجشی،پشت سرهم زنگ میزنه تا آرومت کنه..   پسری که وقتی سوار ماشینشی تمام مدت دست راستش رو دستته...          پسری که چشاش وحشی و مغروره،اما هر دفه ک میگه تاتهش هستم‌...چشاش از عشق برق میزنه...      پسری که وقتی صبح بهش زنگ میزنی تازه از خواب بیدارشده و آروم میگه جانم،صدای خواب آلودش دیوونت میکنه...     پسری که خاطرخواه کم نداره اما وقتی باهات عهد رفاقت میبنده نفرسومی تو برنامش نیس...        پسری که وقتی باهاش میری رستوران غذاخوردنتو با لبخند نگاه میکنه...          پسری که براش مهم نیس جی اف دوستش از تو خوشگلتره,هربار تو چشات زول میزنه و میگه بخدا تکی تو دختر...          پسری که دستاتو ک تو دستاش میگیره حس امنیت وجودتو پرمیکنه...          پسری ک وقتی کنارش نشستی و سرتو میذاری رو سینه ش قلبش تند تند میزنه...          پسری ک وقتی میره مهمونی خونه ی فامیل زنگ میزنه و نیم ساعت تو حیاط باهات حرف میزنه ک بهت نشون بده تو نخ هیچکدوم از دخترای تو مهمونی نیست...

جمعه دوم خرداد 1393| 13:54 |VaHiD| |

ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺎ ﻣﻦ ..
ﺟﺎﺩﻩﺍﺵ ﺑﺎﻣﻦ ...
ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺿﺒﻂ ﻭ ﺁﻫﻨﮓ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ و ابى ﺑﺎ ﻣﻦ ...
ﺟﻨﮕﻞ ﺧﯿﺲ ﻭ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﺎ ﻣﻦ ...
ﺟﻤﻊﮐﺮﺩﻥ ﻫﯿﺰﻡ ﺑﺎ ﻣﻦ ...
ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﺗﯿﺶ ﺑﺎ ﻣﻦ ...
ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎ ﺑﺎﻣﻦ ...
ديوونه کردنت ﺑﺎﻣﻦ ...

مستى ﺑﺎ ﻣﻦ ...
ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ ...
ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺎ ﻣﻦ ...
ﻣﺴﺖ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ ...
ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻨﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﺗﯿﺶ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ ...
ﺻﺒﺢ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻃﻠﻮﻉ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ
ﺑﯿﺪﺍﺭﮐﺮﺩﻧﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ ...

ﯾﻪ ﺩﻧﯿﺎاااااااااااا ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻭ ﺣﺲﺧﻮﺏ
ﺑﺮﺍﺕ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺑﺎ ﻣﻦ........
ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯ ﺗﻮ ..............!!!!!

جمعه دوم خرداد 1393| 13:52 |VaHiD| |

مهسااااااااااانهههههه

برگرد و روزای خوبی که داشتیمو فراموش نکن. لحظه به لحظه منتظرتم. دارم کلافه میشم. یه خبر از خودت بهم بده.

چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393| 13:39 |VaHiD| |

نگرانم

برای روزهایی که می آیند تا از تو تاوان بگیرند

وتورا مجازات کنند

نگرانم برای پشیمانیت

زمانی که هیچ سودی ندارد

......نگرانم

برای عذاب وجدانی که تورا به دار میکشد ومی کشد

روزگاری رنج تو رنجم بود

.....اما

روزها خواهند گذشت وتو

آنچه را به من بخشیدی ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت

وآنچه را که من به تو بخشیدم

.......هیچگاه نخواهی یافت

 وتو چه میفهمی کسی را که

دیگر هیچ نگاهی دلش را نمیلرزاند....

سه شنبه دوم اردیبهشت 1393| 13:35 |VaHiD| |

اگر مایلی حرفای دلمو   درباره خودت بخونی بگو رمزشو بفرستم...
CoηTiηue
پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393| 3:41 |VaHiD| |

مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به ١٦٠ کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است....
مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به ١٨٠ رسید و سپس ٢٠٠ را پشت سر گذاشت، از ٢٢٠ گذشت و به ٢٤٠ رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، \"مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت میرانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد.\" از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.

اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، \"ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینکه به هشدار من توجهی نکردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر کرده و از دست پلیس فرار کردی. تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی.\"

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، \"می‌دونی، جناب سروان؛ سال‌ها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر کشان پشت سرم دیدم، تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی\"!

افسر خندید و گفت: \"روز خوبی داشته باشید، آقا\" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.

پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393| 14:53 |VaHiD| |


یادت هست از چشمانم گفتم؟

گفتم چند وقتیست که دیگر کم سو شده اند. همین چند ماه پیش بود. بعضی ها گفتند شاید از بلندی موهایت باشد! ولی حالا که موهایم را کوتاه کردم چرا خوب نمیبینم! این دیگر کمبود چیست؟ از بس که به تمام مردم به امید این که تو باشی نگاه کردم دیگر نمیبینم هیچ چیز و هیچ کس را جز تو...

دوشنبه چهارم فروردین 1393| 1:27 |VaHiD| |


برای دوباره آمدنش دعا نکن!!

شاید وقتی آمد..

همانی نباش که رفته بود......

دوشنبه چهارم فروردین 1393| 0:36 |VaHiD| |


چرا باید من با نفیسه آشنا میشدم که بیام وبلاگو بزنم و به این دردسرا گرفتار بشم. یکی نیست بگه آخه اون نفیسه ارزش تورو نداره چرا باز بهش فکر میکنی!! اون که رفته با یکی دیگه.. اون که دوست نداره تو باهاش باشی. اون که....

چرا باید بیام اینجا امثال بیتا و مهسانه و طنین بیان با من دوست بشن و خودشونو برام به اثبات نرسونن!!

چرااااا

سال 93 میخوام دیگه به این چیزا فکر نکنم. مهسانه که بهش گفتم بیاد نیومد. میخوام با هرکس که با من خوب بود خوب باشم و با هرکس که نخواست نباشم و دیگه هم بهش فکر نکنم. برام فرقی نداره هرکی بخواد آزمایشم کنه یا بخواد ازم سوتی بگیره. منم مثل خودتون برخورد میکنم.

یکشنبه سوم فروردین 1393| 15:37 |VaHiD| |

خیال می کنم زندگی همه اش خاطره سازی است
مدام ساعت و دقیقه و ثانیه و لحظه را سر می بُریم تا خاطره خوب و بد بسازیم 
تمام شد

92 هم با همه خوب و بدهایش تمام شد 
با تمام خاطره های خوب و بدی که ساختیم
تمام شد
فردا.... روزی نو و بکر است 
و هنوز بدون خاطره

سال جدید را بدون دغدغه های تلخ و سخت دیروز 
و انرژی خاطره های گذشته اما خوب آغاز می کنیم 

چرا که ســـــــــــال نو فکـــــــــــــــــر نو

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392| 22:20 |VaHiD| |

سلام

چند وقته دیگه دل و دماغ نت ندارم. خدا رو شکر همینطور که میگفتم بالاخره یه روز نت رو میذارم کنار گذاشتم کنار. اومدم فقط یه تبریک سال جدید به همتون بدم.

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392| 13:4 |VaHiD| |

خواستے دیگـــه نباشے ،
آفرین … چــــه با اراده !
لعنَت به دبستانـے که تو از درسهاش ،
فقط تصمیــم کبــر ے رو آموختـــے …


هیــس !
کــــمی آرامــــتـــر تنـــــها شــــو
بی صـــــدا تــــر بـــشــــکــــن
آهــــســــتــــه تـــر سراغـــــش را بگـــــیـــــر
مـــمــــکــن است بــــیـــدار شــــود
وجــــــــدان نــــــداشتــــــه اش !


اِلتِمــــــــاس مــــــالِ دیـــــــروز بــــود
مـــــــالِ وَقتـــــــی بـــود ڪــــﮧ ســـــــاده بودم
اِمــــــــروز میــــــخــــوای بـــِــری ؟؟؟
هیــــــــــــــس !!!
فَقَطــ ” خــُـــداحــــــــــافِظـــ …


لقمــــه بزرگتر ازدهانت بودم
برای همین بودکه مرا خرد میکردی
تا انـــدازه شوم


هــــی فلانـــــــــــــــــــــــــــــی
عاشقـــــــانه های مــــرا بـــه خـــــودت نگیـــــر،
مخـــــاطب مــــن، معشـــــوقـــه ایــست کـــه وجـــودش را به دنیـــــایی نمیـــــدهــــم


این روزها به هرکی پر و بال بدی به جای اینکه باهات پرواز کنه ، واست دم در میاره …


بعضیا کاری باهات میکنن که یادآوری تمام لطف هایی که در حقشون کردی …
به شدت از خودت متنفرت میکنن !


بعضی ها هستن وقتی به ما میرسن با کلی اعتماد به نفس میگن:

من با بقیه فرق دارم و مثل همه نیستم

بعد معلوم میشه تنها فرقشون اینه که از بقیه خیلی بدترن …


یــه وقتایـــی یــه کسایـی رو تـــــو زندگیــمـون راه میدیم

که نــنــه بـابـاشون تــــو خــونـــه بـــه زور راشـــون میــــدادن


     یه سری آدما هستن که اگه تو زندگیت نبودن،

الان داشتی با خیال راحت نفس می کشیدی …

جمعه هجدهم بهمن 1392| 20:32 |VaHiD| |



CoηTiηue
شنبه پنجم بهمن 1392| 0:41 |VaHiD| |

اگــــه یه رابطــــــه رو..

به وقتش تــــــموم نکنی و
هی دندون رو جگر بذاری و
همـــــش یک طرفه ... !!
اشتباه ها و کم محلی های
طرفت رو تحــــــــمل کنی ...

بزرگتــــــــرین خــــــیانت رو
به خــــــودت و عــــمرت کردی !!

همیشه که جوون نیستی
وقتی چیـــــزایی که
ناراحتــــــــت میکنه رو
چنــــد بار تذکر دادی
و باز طـــــرفت
کار خـــودش رو کــــــرد ..

یعنی
اون رابـــــطه بایـــد تموم شه !!
یعنی
تــــــو براش ارزش نــداری
که بخواد بهت بــــها بـــده !!

هر چی صبر کنـــــی ..
هیچی درست که نمیـــــشه هیــــــچ
این اعصــــاب و غـــرورتـــــــه
که هر روز خــــــــرد تر میشه .. !!

اگه کسی یکی رو دوســـــت داشته باشه
همه کـــــــاری براش میکنه ..
نشــــــد و نمیشـــــه و ..
دستم بند بود و بعدا ... و
این حــــــــــرف ها هــــــــمش ..
بـــــــــــهونه است !!

باور نکـــــــــــــــن .. !

جمعه بیست و هفتم دی 1392| 15:18 |VaHiD| |

خـدایا مـمنون

که مـرا در حد ایوب میبینی

ولی تمامش کن !

دیگـر بریده ام …

جمعه بیست و هفتم دی 1392| 15:10 |VaHiD| |

تنهایی یعنی :

 ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است

اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است !

جمعه بیست و هفتم دی 1392| 15:4 |VaHiD| |

ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ ... ﺑﻪ ﻋﻤﺪ ...


ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ...


ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻡ ...


ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯿﮕﻮﯾﻢ ؛ٰ


ﺣﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﻧﺠﯿﺪﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
سه شنبه بیست و چهارم دی 1392| 23:53 |VaHiD| |

آنچه میخواهم نیستم 

و آنچه هستم نمیخواهم 

 آنچه دوست دارم، 

ندارم و آنچه ندارم ،دوست دارم!

عجیب است هنوز امیدوارم به فردایی روشن...

ساعتها را بگذارید بخوابند بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست...

دوشنبه شانزدهم دی 1392| 22:49 |VaHiD| |

سلام

نمیدونم هنوز وبلاگمو کسی تو لینکاش داره یا نه!

هرکی هست و هنوز به وبلاگم سر میزنه پیام بذاره ببینم چند نفر میشین. شاید دوباره شروع کنم. بیام مطالب قشنگ بذارم.

دوشنبه شانزدهم دی 1392| 14:50 |VaHiD| |

اون پسری که ۲ ساعت تو ترافیک میاد تا ببینتت و بره

اون پسری که تو اوج دعوا هواتو داره و تنهات نمیذاره،

اون پسری که هر کاری میکنه تا دلت و بدست بیاره و شاد باشی،

اون پسری که واسش از دوست پسر قبلیت درد و دل میکنی و وقتی دلتنگش میشی آرومت میکنه،

اون پسری که فقط تک پر تو هست و از زندگی و پول تو جیبیش میزنه تا تو راحت باشی،

اون پسری که ده بار زیر قولت میزنی و وقتی فرصت دوباره میخوای،بهت میده،

اون پسری که صادقانه چشماش خیس میشه و میگه دوستت داره،

حق نداری بهش دروغ بگی،اذیتش کنی،

جزاشو میبینی،خیر نمیبینی...
سه شنبه شانزدهم مهر 1392| 23:31 |VaHiD| |


رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟

فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟

مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟

مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟

تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی

چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های

شهر بی محبتی ها کردی

مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟

مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟

مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری

پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ،

سهم من از با تو بودن همین بود!

باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای

دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک

 لحظه هم خواب نداشتم

رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد

رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!

کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من

 متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی

 در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟

شنبه سیزدهم مهر 1392| 16:5 |VaHiD| |


چی شد که سیگاری شدی ؟

 یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم...!!!

 چی شد که ترک کردی؟

 یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم...!!!

 چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟

 یه شب بارون میومد… دوباره تنها شدم...!!!

 چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟

 یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش

 اون تنها نبود ... !!!!!!!!!!!!

شنبه سیزدهم مهر 1392| 13:11 |VaHiD| |


این روزهــــ ـ ــــ ـــا....

چقدر دلــ ــ ـــ ــم هوای آن روزهــ ــ ــ ـا را کرده....!!!♥♥

شنبه سیزدهم مهر 1392| 11:14 |VaHiD| |

براى فراموش کردنت هرشب آرزوى آلزایمر مى کنم...

خوش به حال تو...

که وقتى “او” آمد، بدون هیچ دردسرى

فراموشم کردى...

جمعه دوازدهم مهر 1392| 16:59 |VaHiD| |


روزگار نبودنت را برایم دیکته میکند...

و نمره ی من باز هم صفر میشود!!

هنوز نبودنت را یاد نگرفته ام...

جمعه دوازدهم مهر 1392| 16:55 |VaHiD| |

گریه نمیکنم....

یه چیزی رفته تو چشام...

یه گمونم یه خاطرست...

جمعه دوازدهم مهر 1392| 16:52 |VaHiD| |